تبليغاتX
طعم گیلاس
پدرانگی!

ديشب زحمت پختن شام با تو بود

خدايي دستپختت حرف نداره

خيلي بهم چسبيد

بعدشم طبق معمول هميشه ديدن فيلم در كنار هم

پيچيدگي فيلم از يه طرف و خستگي شديدم از طرف ديگه باعث شد نيم ساعت آخر فيلمو در كما ببينم

ولي روي هم رفته فيلم خوبي بود" طلوع يك ذهن پاك" اگه اشتباه نكرده باشم . با بازي جيم كري.

ازت خواستم بذاري كمي جلوي تلويزيون بخوابم.

اين كارو خيلي دوست دارم

حيف كه تو دلت نمي آد من روي زمين بخوابم و به زور مي بري روي تختم

ديشب دوباره مهربوني هاي تو براي بردنم سرجاي خودم منو برد به كودكي

به وقتايي كه از شب نشيني برمي گشتيم و بابا هي از تو آينه عقب صندلي عقب رو نگاه مي كرد و مي گفت : " كي خوابه ؟ كي بيدار ؟ "‌ و من با اون چشماي براق و شيطونم هميشه جوابشو مي دادم.

و شايد بدين وسيله جلوي حدوث هر گونه اتفاق عاشقانه رو تو صندلي جلو با مامان مي گرفتم.

اما انقدر بدجنس بودم كه كمي مونده به خونه خودمو به خواب مي زدم تا بابا بغلم كنه و ببرتم به رختخوابم.

و بعد حس خنكي مطبوع تشكي كه خستگي رو در مي كنه با نوازشها و بوسه هاي مامان كه لباساي مهموني رو آروم درمي آره و لباس راحتي مي پوشونه

كودكي ....

نمي دونم

احمقانه اس ولي شايد اگه يه روز اين كارا رو با عسلمون بكني من بهش حسوديم بشه ؟!

شاید بیشتر به این خاطر که اون هنوز تو بهشت کودکیه و من باید تموم چیزایی رو که آدم بزرگا می فهمن باید بفهمم در حالی که فقط سنم بزرگ شده ؟!

نوشته شده توسط فاطمه و حمید در سه شنبه 1387/02/17 ساعت 9 قبل از ظهر | لینک ثابت |

پدرانگی!

ديشب زحمت پختن شام با تو بود

خدايي دستپختت حرف نداره

خيلي بهم چسبيد

بعدشم طبق معمول هميشه ديدن فيلم در كنار هم

پيچيدگي فيلم از يه طرف و خستگي شديدم از طرف ديگه باعث شد نيم ساعت آخر فيلمو در كما ببينم

ولي روي هم رفته فيلم خوبي بود" طلوع يك ذهن پاك" اگه اشتباه نكرده باشم . با بازي جيم كري.

ازت خواستم بذاري كمي جلوي تلويزيون بخوابم.

اين كارو خيلي دوست دارم

حيف كه تو دلت نمي آد من روي زمين بخوابم و به زور مي بري روي تختم

ديشب دوباره مهربوني هاي تو براي بردنم سرجاي خودم منو برد به كودكي

به وقتايي كه از شب نشيني برمي گشتيم و بابا هي از تو آينه عقب صندلي عقب رو نگاه مي كرد و مي گفت : " كي خوابه ؟ كي بيدار ؟ "‌ و من با اون چشماي براق و شيطونم هميشه جوابشو مي دادم.

و شايد بدين وسيله جلوي حدوث هر گونه اتفاق عاشقانه رو تو صندلي جلو با مامان مي گرفتم.

اما انقدر بدجنس بودم كه كمي مونده به خونه خودمو به خواب مي زدم تا بابا بغلم كنه و ببرتم به رختخوابم.

و بعد حس خنكي مطبوع تشكي كه خستگي رو در مي كنه با نوازشها و بوسه هاي مامان كه لباساي مهموني رو آروم درمي آره و لباس راحتي مي پوشونه

كودكي ....

نمي دونم

احمقانه اس ولي شايد اگه يه روز اين كارا رو با عسلمون بكني من بهش حسوديم بشه ؟!

شاید بیشتر به این خاطر که اون هنوز تو بهشت کودکیه و من باید تموم چیزایی رو که آدم بزرگا می فهمن باید بفهمم در حالی که فقط سنم بزرگ شده ؟!

نوشته شده توسط فاطمه و حمید در سه شنبه 1387/02/17 ساعت 9 قبل از ظهر | لینک ثابت |

هنوز تا همیشه
صبرت را می ستایم
وقتی که خشم را پس می زنی
و فریاد را بی فایده می خوانی
تا حقارت آن را با سکوت ترجمه کنی


و بر شانه های اعتمادت صلابت کوهستانهای بلند را می فهمم
که چه سنگین بارهایی را
که دیگران وانهادند و به فراموشی سپردند
عاشقانه به دوش کشیدی
و دم نزدی


قنات های تو
نه از کوه ساران
که از شانه های لبریز تو سرشارند
شانه هایی که
سرود باران
با لرزشهای ریز غمهای مردانه ات
هجی می شود
و ابر
قرائتی تازه
از اشکهای نریخته ی توست
مانند ابرهای بهاری
که دارد دیری می شود که آشتی با زمین را از یاد برده اند


خشکی زمین تنها در بی آبی آن نیست
این آبی نگاه توست
که معنای زندگی را می تاباند
و اشعه های امیدبخش صدای تو
تنها نوای عاشقانه ی دنیاست
که زیر هیچ ابری به سایه ای سرد مبدل نمی شود
در روزگاری که
بزرگترین نورها
از میان ابر و مه
تاریک به زمین می رسند


... و تو هنوز جاری ترین ترانه ی هستی هستی
تو خود هستی هستی
و تو
بی بدیل ترین شعری
که صبحدمان
بر لبهای خورشید جاری می شوی
و شبانگاهان
در پرتو ماه می درخشی


تو هستی من هستی
هنوز
تا
همیشه
حتا وقتی که...

نوشته شده توسط فاطمه و حمید در دوشنبه 1387/02/02 ساعت 9 قبل از ظهر | لینک ثابت |

یاور

گاهی انقدر سخته

که حتا فکرشم نمی تونی بکنی که بالاخره این لحظه هام ممکنه تموم بشن

چه برسه به این که به خودت دلداری بدی که بالاخره تموم می شن

 

و گاهی انقدر شیرین

که اولین چیزی که به ذهنت خطور می کنه

 اندوه فکر اینه که داره تموم می شه

چون انقدر خوب و شیرینه که امکانشو باور نمی کنی

وبر اساس درسی که زندگی بهت داده

حس می کنی که فانیه


 بد چیزیه زندگی با سختی و راحتی هاش

اما می دونم

هر چی که هست داشتن یه یاور مهربون

رفتن این راه غیرمنتظره رو سهل تر می کنه

 

و به خودم لبخند می زنم تا یادم می افته تو رو دارم

نوشته شده توسط فاطمه و حمید در شنبه 1386/11/13 ساعت 0 قبل از ظهر | لینک ثابت |

فایده
فایده دل چیه ؟ اگه عشقی توی اون نباشه

فایده چشم چیه ؟ اگه نتونه تو رو ببینه

فایده دست چیه ؟ اگه توی دستای تو نباشه

فایده امید چیه ؟ اگه امید به شاد بودن تو نباشه

فایده زندگی چیه ؟ اگه در کنار تو نباشه

نوشته شده توسط فاطمه و حمید در پنجشنبه 1386/09/29 ساعت 8 قبل از ظهر | لینک ثابت |

زميني كه سردش شد

تصور پیامدهای بعدی این چین و چروک های عمیق و درشتی که داره روی صورت مامان جا خوش می کنه و دردهایی که حالا دیگه تمام وجودشو تسخیر کرده به حد کافی برام سخت و تحمل ناپذیر بود و اشکمو درآورد که زلزله هم اومد و تیر خلاص به آرامشم زد و خرده ریزه های نفسی رو که به زحمت می خواست بالا بیاد تو سینه ام حبس کرد.

وقتی همچین اتفاقایی می افته و زندگی قدرتشو به نمایش می ذاره ، وقتي زمين داره با تمام حجم سنگيش مي لرزه و تو هيچ كاري نمي توني بكني جز اين كه با تمايلات مازوخيستيت تصور كني اگه عميقتر بشه چي مي شه و كجاها رو كي ها خراب مي شه و... حس يه موش خرفتو پيدا مي كني كه به هواي يه تيكه پنير ناقابل تو تله گير كرده و داره عذاب مي كشه . اول به خاطر زخمي كه تله زده . دوم به خاطر اين كه تو تله افتاده . چون جسم راه نزديكتري رو به درك ما پيدا مي كنه و قبل از احساسمون به وجودمون سرك مي كشه.

حالا صبح شده . هر دو تا زلزله تموم شده و اين جور كه مي گن صبح وقتي ما خواب بوديم يه بار ديگه پس لرزه اتفاق افتاده و بارون هم باريده. هميشه بارون مي باره بعدش انگار.

ديروز كه زمين لرزيد بي اختيار اولين كلمه اي كه از دهانم بيرون پريد اسم تو بود. انگار وردي بود كه مي تونست به زبون آوردنش جلوي لرزش زمينو بگيره.و تو بي معطلي از اتاق بيرون دويدي و سر هراسان منو تو سينه ات فشردي .اما من اين حرفا سرم نمي شد و واقعا" ترسيده بودم. گفتم بيا لباسامونو بپوشيم تا آماده باشيم. گفتي باشه ولي معلوم بود كه برات اهميتي نداره. بعدشم تدابير بعدي تو و جمع كردن كمي خوراكي و چيزاي قيمتي تو كوله هاي كوهمون و بردنش به انباري كنار در خروجي براي روز مبادا و بين اين همه ترس و وحشت شوخيت كه وقتي سؤال احمقانه ي منو شنيدي كه چرا زمين مي لرزه ؟ و گفتي كه سردش شده...

زندگي عجيب ترين چيزيه كه تا حالا حسش كردم.

و هميشه وقتي تهديد شده كه احساس خوشبختي كردم.

هيچ وقت وقتي كه خسته بودم و روزايي كه آرزوي مرگي مي كردم كاري به كارك نداشت. و شوخي هاش درست وقتي گل مي كنه كه بيشتر از هميشه دوست دارم زنده بمونم.

...

و اين كه دوستت دارم . هرچند ديشب شام درست نكردم و هنوز نمي دونم چه حالي دارم...

الان يه هواپيما از روبروي پنجره محل كارم رفت بالا. مردم صبح بيدار شدن و صبحونه هاشونو خوردن و راه افتادن به طرف كار و زندگيشون. بچه هاي ابتدايي و راهنمايي هم تعطيلن. آفتاب انگار كه از زلزله ديشب ترسيده باشه و تا نصف شب خوابش نبرده باشه خواب مونده و هنوز نيومده سركارش و ابرهاي دلگير به جاش دارن جولون مي دن.

و ما هنوز در كمال پررويي زنده ايم. يا فكر مي كنيم كه زنده ايم.

نوشته شده توسط فاطمه و حمید در یکشنبه 1386/09/11 ساعت 8 قبل از ظهر | لینک ثابت |

باغبان
من فکر می کنم باغبان

عاشق ترین موجود روی زمین است

زیرا

تمام زندگی اش را

وقف گلی می کند

که عاقبت با خاری

پینه دستانش را جواب می دهد.

نوشته شده توسط فاطمه و حمید در پنجشنبه 1386/06/29 ساعت 10 قبل از ظهر | لینک ثابت |

هزار تا

مي گي : منو دوسم داري؟

می گم : آره.

می گی : چن تا؟

مي گم : هزار تا.

مي گي : چرا هزار تا؟

مي گم : مي گن از ده تا بيشتره.

بعد تو منو مي بوسي.

و...

 

 

 

نوشته شده توسط فاطمه و حمید در پنجشنبه 1386/06/22 ساعت 8 قبل از ظهر | لینک ثابت |

سحر

اين روزها تولد دوباره اي رو توي عشقمون حس مي كنم

انگار پروانه ايه كه از پوست خودش خسته شده و مي خواد راه نجاتي پيدا كنه

براي رسيدن به يه تولد دوباره

پريروز خيلي ترسيدم

حميد گوشي شو تو خونه جا گذاشته بود

قفل در خراب شده بود

و اون ساعتها پشت در بود

و من هم سركار بودم واز همه جا بي خبر داشتم سكته مي كردم

حتا تصورش هم برام ممكن نيست كه اگه يكي از احتمالات بدي كه مي دادم درست از آب در مي اومد چي به سرم مي اومد

زندگي سحر عجيبيه

و عشق اسرارآميز

 

********

 

انقدر خونه مونو دوست دارم که به سختی می تونم دوری از اون خونه ی حتا کثیفو تحمل کنم

و من هنوز هیچ چی رو باور نمی کنم

منو به خاطر این قیافه مبهوت سرزنش نکن.

باشه ؟

نوشته شده توسط فاطمه و حمید در چهارشنبه 1386/05/31 ساعت 10 قبل از ظهر | لینک ثابت |

از تشییع جنازه تا اخلاق گند من!

امروز شاهد اتفاق وحشتناكي تو دنياي درون خودم بودم.

من هيچ وقت خاكسپاري يه مرده يا كفن كردنشو نديده بودم. امروز براي مراسم تشييع جنازه مادر يكي از همكارانم رفتيم. من مرده رو ديدم با صورتي كه جلوي دهن و دماغش پنبه پيچيده بودن و تمام مراحل تشييع و خاكسپاري رو . همه رو.

حتا مرگ بابا هم با اون همه مراقبت براي دوري ما از مراسم نتونست امكان ديدن اين مراسم رو برام فراهم كنه.

مي دوني چيزي كه وحشتناك بود چي بود؟

هميشه از يه چيز وحشتناك مي ترسيدم و اون اين بود كه روزي برسه كه همه چيز اهميت خودشونو برام از دست بدن. چيزايي مثل مرگ ، و امروز كه ديدم برخلاف تصورم ديدن اين همه صحنه تكان دهنده كوچكترين تأثيري در من نگذاشت با خودم گفتم كه اون اتفاق وحشتناك افتاده و من در مقابل همه چيز خنثي شدم. و حتا عقربي كه اون روز تو چند ميلي متري من كشتي و براي هزارمين باز زندگيمو نجات دادي ذره اي منو از جا تكون نداد و خونسردي منو در كنار حال بسيار بد تو كه از اين خطر شوكه شده بودي بيشتر به چشم كشيد.از اين حالتم مي ترسم. خيلي زياد. و فكر مي كنم مي تونم حدس بزنم چرا اين حالو دارم. محيط كار و زندگي و اطرافم انقدر بد و آزاردهنده است كه خودمو عادت دادم براي اينكه بهتر باهاش سازگار بشم با خودم بگم هر اتفاقي كه م يافته طبيعيه. طبيعيه كه در مراسم روز زن به هر كي كه دلشون مي خواد هديه ندن. طبيعيه كه هر 6 يا حتا 4 ماه يكبار قراردادمونو تغيير بدن و در عين حال مطابق قانون كار باشه.

و زندگي در كشوري كه مردمش هر كاري دلشون مي خواد مي كنن و هر چي رو كه دارن به هر قيمتي كه دارن مي فروشن. ديروز تو اتوبوس حرف تازه اي شنيدم. يكي از مسافرا مي گفت چون مردم بليطاشونو تو صندوق نمي انداختن ، واحد اتوبوسراني با شمارش بليطا ديده تعداد استفاده كننده ها (در واقع بليطا) خيلي كمتر از ظرفيت اتوبوسيه كه ارائه خدمات مي كنه و اين چنين شد كه اتوبوسهايي كه هر 10 دقيقه يك بار مي آمدند حالا هر 40 دقيقه يك بار پيدايشان مي شود! از ماست كه بر ماست. حتا اين هم طبيعيه!باورت مي شه.

چيزي كه هنوز برام جالبه اينه كه تو هنوز برام طبيعي نشدي و اين يعني معجزه.

ديروز بعد از رفتنت وقتي به خونه برگشتم دلم مي خواست هم اتاقيمو خفه كنم. دوباره از خدا مي پرسيدم چرا كاري نمي كني كه اين جدايي تموم بشه و خدا بازم مثل هميشه گفت صبر كن! صبر كن!

و من سعي مي كنم صبر كنم هر چند كه مي كنم اما به مصيبت!

وقتي مي ري از اين كه اين همه تو مدت بودنت بهونه گرفتم و اذيتت كردم گريه م مي گيره. اين عادت مزخرفو از بچگي به ارث دارم كسايي رو كه بيشتر دوست دارم بيشتر اذيت مي كنم. و اينه اون چيزي كه تو نمي دوني و گاهي ناراحت مي شي.

نوشته شده توسط فاطمه و حمید در سه شنبه 1386/04/19 ساعت 1 بعد از ظهر | لینک ثابت |

تسلی

خسته از تكرار بر دوش كشيدن كوله بار نخواستني ها

آنچه تسلي است

بودن با خواستني هاست

و تو برترين خواستن من بودي

و تو آخرين خواسته من

و آخرين آنچه مي خواستم كه بخواهم....

وآنچه تسلي است

بودن با خواستني هاست....

نوشته شده توسط فاطمه و حمید در چهارشنبه 1386/03/23 ساعت 10 قبل از ظهر | لینک ثابت |

و عشق..
 شگفت رازی است زندگي

 سرشار از روزنه هايي روشن

 كه از آغوش تو سرباز مي كنند

و دردهايي

كه تنها در مجاورت تن مهربان تو تسكين مي يابند

در لحظه هاي ناتمامي و خستگي.

 و چشمهايي

كه روشن ترين آفتاب ها را از سكه مي اندازند

وقتي به جاي عشق سخن مي گويند،

با ضربه هاي سر به زير قلبي كه هنوز

با ناتمام ترين خستگي دنيا

براي من است كه مي كوبد...

 و عشق

هنوز

شگفت ترین راز زندگی است!

وصله ها:

۱.دیشب بعد از رفتنت طبق معمول رفتم سراغ دوربین و هزار هزار بار تازه ترین عکساتو مرور کردم. دیدم نشونی از اون آشنای بی صدا توی عکسا هست. تو رفته بودی قبرستون. و به یاد آوردم روزهای سیاهی رو که بهترین دوستانمون مرده ها بودند. چون نمی تونستن عشقمونو تحقیر کنن و ارتفاعمونو نادیده بگیرن و با سکوتشون کمکمون می کردن تا آرامش مهربونمونو حفظ کنیم. یادش به خیر!

۲. بازم یادم رفت جوراباتو بشورم.

۳. و هنوز نتونستیم بریم نذرمونو ادا کنیم. سید حمزه رو که هنوز یادت هست؟

۴. بهت گفتم وقتی می خندی چه قدر قشنگ تر می شی؟

۵. می دونی غم انگیزترین تصویر دنیا ، چهره ي اخم آلود توئه؟

۶. بگم خواهر صادق بياد؟!

۷. يادم باشه باهات فارسي صحبت كنم!

۸. يادت نره به مامان بگي دوسش دارم!

نوشته شده توسط فاطمه و حمید در شنبه 1386/02/22 ساعت 11 قبل از ظهر | لینک ثابت |

دیدی تمام شد؟!

خودم را محكم نيشگون مي گيرم

سرناباورم را به چپ و راست تكان مي دهم                                                                   

از تو مي خواهم مرا نيشگون بگيري

دستت را توي دستم مي گيرم و به آن زل مي زنم

خنده ات مي گيرد و مي ترسي كه چم شده است ؟

مي فهمي كه باورم نمي شود

مي خندي

حق دارم

تو هم باورت نمي شود

خانواده هاي ما

اين سند عزيز

اين دود غليظ اسفند

اين هلهله ها

اين نقل هاي ريزي كه از بالاي سر ما سر مي خورند و لاي موهاي ژل خورده ي تو گير مي كنند و مثل لانه ي پرنده اي كه تازه تخم گذاشته به موهاي تو مي آيند

بوسه هاي مادرت

لبخند راضي مادرم

اينها همه راست است

اين زندگي همه معجزه است

و اين ديگر آخرين ورژن اعجاز است

چه كسي مي توانست اين چنين همه چيز را كنار هم بگذارد

به طوري كه هر چيزي چنان جفت شود كه حتا تو هم با آن ظرفيت فراوانت باورت نشود

(من كه با اين دل كوچك گنجشكي ام جاي خود دارم)

و موسيقي صداي قشنگ تو توي گوش من :" ديدي تمام شد؟"

باور كن فاطمه اين ما هستيم

اين هم سندش : فاطمه و حميد...

اين بوسه هم براي اين كه يشتر باور كني

باور كردي يا....؟

انگار همين ديروز بود

كه با دلهره اي لرزان ساعت 5 كنار ساعت ايستادم

و به انتظار بزرگترين لحظه ي زندگي خود ماندم

لحظه ها به سختي سپري مي شد

و من كساني را مي ديدم كه ممكن بود تو باشي

اما نمي دانم چرا

با اين كه نمي شناختمت وقتي ديدمت فهميدم كه تو خود همان كسي هستي كه بايد باشي

و امروز روزي است كه تاريخ را از شرمندگي عشق زيبا و عظيم ما درمي آورد

روزي كه دستهاي من براي هميشه مال دستهاي توست

و قلبهاي ما براي ابد با هم خواهد تپيد

با كمترين فاصله ممكن

در هم.

و با همان ريتم قديمي:

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم ....

دوستت دارم تا ابد... 

نوشته شده توسط فاطمه و حمید در دوشنبه 1386/01/20 ساعت 4 بعد از ظهر | لینک ثابت |

تولدت مبارک عزیزترینم!

امروز سالگرد روزي است كه دنيا به حضور تو زينت يافت

يه فرشته به فرشته هاي روي زمين اضافه شد

فرشته بال نداشت

به جاي بال دستهاي مهرباني داشت

كه شكوفه هاي اميد را در دلها مي كاشت

و نگاهي كه بزرگترين آرامش دنيا را در قلب من مي ريخت

آن فرشته تو بودي

درست روي زمين

مقابل چشمان من

نه جاي نزديك تر

توي ضربان هاي قلب من.

تولدت مبارك عزيزم!

نوشته شده توسط فاطمه و حمید در دوشنبه 1385/12/07 ساعت 10 قبل از ظهر | لینک ثابت |

لحظه ی عظیم سعادت

شب در من تمام شده

و روز با باشكوه ترين طلوع خود بيدار مي شود

دستانم را به سوي اين ابديت جاري دراز مي كنم

و ترا كه يادگار ديرين سعادتي مي طلبم

طوفانها نشسته و دريا آرام است

امواج در آرزوي خروشي دوباره در تن من مي جوشند

و تو بازمي آيي

لحظه هاي عظيمي در راه است

لحظه هايي چنان بزرگ كه جز در آرزوها تصوير ديدارشان را نداشتيم

و حالا روي زمين با پاهاي چسبيده به زمين

ناباورانه حسش مي كنيم

و اين بهت دوست داشتني را

به شادي سرشاري كه مي تراود تقديم مي كنيم.

نوشته شده توسط فاطمه و حمید در چهارشنبه 1385/12/02 ساعت 10 قبل از ظهر | لینک ثابت |

انتظار دیدن تو ، انتظار زندگی است

 

برف

باران

خورشيد و ابر

هيچ كدام چيزي از انتظار من كم نكرد

بي تابي انقدر بود كه گاهي

 بهانه بگيرد بي قراري من

 براي رسيدن به دستانت

و اشك بي بهانه ترين سخنان خود را جاري كند

كجا بودي كه اين قدر نزديك گوش من مي گريستي؟

و نسيم هواي نفسهاي بريده بريده ات را با روح من تقسيم مي كرد

و صداي قلبت

گويي در گوشهاي من مي تپيد

كي بود آخرين نگاهي كه به چشمهاي منتظرم كردي؟

چند روز پيش ؟ چند ساعت ؟ چند دقيقه؟ چند ثانيه ؟ چند زندگي؟

دلم براي رنگ و بو و مزه و شكلت عجيب تنگ است

و فكر مي كنم آيا

اين گنجشك كوچك اخمو

تا چند روز بعد

كه دوباره ببينمت

 دوام

مي آورد؟

نوشته شده توسط فاطمه و حمید در چهارشنبه 1385/11/11 ساعت 10 قبل از ظهر | لینک ثابت |

در زیر دانه های برف

 

دانه، دانه

برف مي بارد

و اندازه دلتنگي هايمان

زياد، زياد

تو را

تو را

در زير دانه هاي برف

به اندازه دلتنگي هايم در آغوش مي فشارم

بادها

ابرها

بزودي خورشيد خواهد تابيد

و هنوز  گرم ، گرم

چشمانت را ببند

اين زمستان بود كه تمام شد

بهار ، بهار

و اينك مرغكان خوش نوا

جشن گرفته اند

پايداري ، پايداري

و دانه ، دانه

باران مي بارد

در زير قطرات باران

شسته مي شود تمام سياهي هاي زمستان

و هنوز در آغوشي

تا ابد ، تا ابد

به اندازه عشقمان

زياد ، زياد

تو را

تو را

در زير دانه هاي برف

در زير قطرات باران

به اندازه دلتنگي هايمان

زياد ، زياد

دوست مي دارم

 ( و تابستان كه پر از خاطره است... )

 

نوشته شده توسط فاطمه و حمید در چهارشنبه 1385/10/13 ساعت 0 قبل از ظهر | لینک ثابت |

خطای میانی
کیست که بگوید خطا نکرده است

خطای نخستین آدم و حوا

خطای آخرین بشر نبود

و عشق خطای میانی است

که هر کس مرتکبش شود

خطاکرده

و هر کس مرتکبش نشود خیانتی بزرگ به خویش روا داشته است

که عشق آن خطای میانی است

که دروازه ی بهشت از وسط آن می گذرد

و گامهایی باید

سرشار از رنجی لذت بار

برای رفتن راهی

که ترا از رسیدن به نهایت آن هیچ امیدی نیست

چرا که عشق راهی بیهوده و کوتاه نیست

و مقصد آن قدر دور است که ترا به خشم آورد

و مقصد آن قدر دور است که ملحدت بکند

و تو ناتوانی

از رسیدن به نهایت ها

و نبود اگر درخشش چشمانی که اشک می شویدشان

مدتها پیش در کویر سر راه

از خستگی به پوچی رسیده بودی

و عشق آن خطای میانی است

در میان بزرگترین خطاها

و جنایات

مانند تولد

آن خطای بزرگ...

و هر روز کسی در این خطا متولد می شود

خطای میانی

که مرتکبانش

سخت دوستش دارند

و تمام دنیا را به یک لحظه ی آن نمی فروشند

که زندگی خود خطای نخستین است 

نوشته شده توسط فاطمه و حمید در شنبه 1385/10/02 ساعت 10 قبل از ظهر | لینک ثابت |

گاهی سرشک شبنم زیبای زندگی است
محبوب من!

قطره های اشک روی صورت محبوب

همواره نشان غصه نیست

دیدی که گل هم 

برای رعنا شدن

منت شبنم را

با صفحه صفحه ی گلبرگ های خود خرید.

نوشته شده توسط فاطمه و حمید در شنبه 1385/09/25 ساعت 2 بعد از ظهر | لینک ثابت |

جاری است بی قرار!

در ازدحام پچ پچ خبيث ثانيه هاي سخت انتظار

شمري است گويي

قلب سرخ پوش من

كه خنجر به گلوگاه خويش گذاشته

تهديد مي كند

اگر به تو نرسد

خنجر خود را فرو كند

 

 

 

ولحظه هاي منتظر،

 بي رحم

هشدار می دهند:

"دارد

از دست مي رود

قلبي كه توي چنگ ماست"

و از مشت هايشان

خروش خروش

سيل سرخ بي قراري من جاري است...

 

 

نوشته شده توسط فاطمه و حمید در یکشنبه 1385/09/12 ساعت 10 قبل از ظهر | لینک ثابت |